یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

یسنا گلی

شروع وداع با پوشک

سلام عزیز دلممممممممم  چند وقتی میشه که بابا جونی و مامان جونی و خاله هام بدجور گیر دادن که از پوشک بگیرمت و یادت بدم که بری دستشویی آخه همه میگن داری بزرگ میشی و وقتش میگذره و هرچی بزرگتر بشی سخت تر قبول میکنی که دیگه پوشک نشی منم که خیلی از این مرحله و پروژه میترسیدم تا هفته قبل یک گوشم در بود و یک گوشم دروازه  و به طور جدی باهات تمرین نمیکردم و میگفتم و صبر میکنم تا خودت دیگه نخوای پوشک شی و بری دستشویی واسه ج.ی.ش . و پ.ی.پ.ی  البته از اسفند ماه سال گذشته گاهی میبردمت دستشویی و تو هم گاهی وقتا همکاری میکردی و اونجا کارتو انجام میدادی و کلی تشویق میشدی ولی اکثر وقتها توی پوشک کارتو میکردی و تمومممم اما بالاخره هفته ...
8 مرداد 1391

یه روز به یاد موندنی

سلام نفس مامانی امروز یعنی 5 مرداد سالگرد عقد من و باباییه. چه زود گذشت و شد 5 سال. بهترین هدیه ای که خدا تو این سالها بهمون داده تویی عشق من.یه هدیه زیبا و دوست داشتنی که خدارو بخاطرش هر روز و هر لحظه شاکریم و اما امروز ، یعنی سالگرد یکی شدن و پیوند من و بابایی همیشه واسمون یه روز به یاد موندنی و خوبه.از خدا ممنونم که بهم این همه لطف داره و داشته و همسر به این خوبی به من بخشیده علی عزیزم از وقتی باهمیم، روزها و روزها گذشته، چه تلخ و چه شیرین، معبود را شاکرم که در تلخی ها کنارم بودی و شادی ها را به کامم شیرینتر کردی؛ عزیزتر از جانم: نگاهت را قاب میگیرم ،در پس آن لبخند، که به من شور و نشاط زندگی میبخشد سالگ...
5 مرداد 1391

چکاپ یسنا

سلام قند عسل من خداروشکر مخملکت کاملا خوب شده و هیچ اثری از جوشهای بدنت نیست  شربتت هم تقریبا دو وعده دیگه تمومه و این یعنی بهبود کامل بیماری . خوشحالم که این مساله هم به سلامتی تموم شد و بدون هیچ مشکلی خوب شدی صبح شنبه به توصیه دکتر با مامان جونی و باباجونی بردیمت مطب واسه کنترل قد و وزنت. و همچنین چک کردن  وضعیت بهبود بیماریت. طبق معمول به محض ورود به مطب شروع کردی به بغض کردن و آماده شدن واسه گریه کلی من و مامان جونی باهات صحبت کردیم و بهت گفتیم که دکتر عمو هستش و بهت کاری نداره و فقط میخواد ببینه چند کیلویی  اما اصلا فایده نداشت و همش حرف خودتو میزدی و میگفتی نریم دکتررررررررر بالاخره قبول کردی که بریم ولی گ...
2 مرداد 1391

یسنا و مخملک

سلام عسل مامان سیر مریض شدنای تو تمومی نداره و یکی دو هفته ای یه بار بالاخره یه اتفاق میافته و یه مشکل واست پیش میاد عزیز دلممممممممم اما تا اینجا شکر خدا همه به خیر گذشتن . از حدودای روز یک شنبه یه دونه های ریزی روی دستات و گردنت پیدا شد و همه فکر میکردیم که بخاطر گرمی هوا بدنت عرق جوش زده .اما نباید اینجوری میشدی چون من یک روز در میان میبرمت حموم و دوش میگیری اما نظر همه این بود که خیلی هوا گرمه و این طبیعیه  و اگه یه بیماری بود حتما تب همراهش بود و معلوم میشد اما تو تب نکرده بودی و منم گفتم حتما درست میگن و هیچیت نیست و من زیادی حساسم  کم کم روزای بعد جوشای بدنت بیشتر شد و روی شکمت هم پیدا شدن  نگران شدم و در عین حال...
29 تير 1391

یسنا و هفته ای که گذشت.......

سلام جوجوی مامان روز شنبه به علت قطع و وصل مکرر برق خازن کولر خونه سوخت و رسما تو این گرمای هوای بیچاره شدیم   دور تند پنکه هم اصلا جواب نمیداد و خیلی گرم بود. زنگیدم به باباجونی بگم که اینجوری شده و کاریش میشه فعلا بکنیم یا نه! و باباجونی گفت که بهتره صبر کنیم تا عصر بریم تعمیرکار بیاریم آخه ظهر بود و مغازه ای باز نبود این موقع بابا جونی اصرار داشت که بریم اونجا تا کولر درست میشه و من میگفتم نه چون داشتم نهار درست میکردم و نمیشد نصفه و نیمه رهاش کنم که شما خوشمل خانوم طبق معمول اون یکی گوشی دستت بود و این حرفارو شنیدی و دیگه بی خیال باباجونی نشدی و گفتی میخوام بیام اونجا و باباجونی هم از خدا خواسته گفت بچه گر...
29 تير 1391

شیطنت ها و کارهای بد

سلام قند عسل مامان هر روز که میگذره عزیزتر میشی و شیرین تر و البته شیطون تر در ضمن روز به روز هم لاغر تر میشی و اصلا وزن اضافه نمیکنی که هیچ دیروز فهمیدم که یه کم وزنت کم هم شده از نظر غذایی بد غذا هستی و به سختی غذا میخوری اما میخوری غذاتو بالاخره.نمیدونم چرا لاغر و لاغرتر میشی.دکترت هم گفت که مشکلی نداری. بهت شربت تقویتی هم  دادم اما متاسفانه از مزه اش بدت میاد و جز دفعه اول دیگه حاضر نشدی که بخوریش و همون دفعه هم تا قورتش دادی کلی حالت بد شد دیگه نمیدونم چیکار کنم که وزن بگیری و یه کم از این حالت اسکلت مانندی که پیدا کردی در بیای.آخه تمام دنده هات و استخونات از روی پوستت پیداست و این خیلی ناراحتم میکنه   راستی...
22 تير 1391

یه اتفاق بد

سلام یسنا جونممممممممممم عصر  4 شنبه با بابایی رفتم خونه باباجونی اینا و بعد ما امیر حسین و امیر علی هم اومدن اونجا و تو کلی ذوق کرده بودی و باهاشون بازی کردی بعد اونها خاله میترا اینا هم اومدن و تو خوشحالیت با اومدن حسین کامل شد گرچه با حسین خیلی نمیسازی اما خیلی خیلی دوسش داری و همش بوسش میکنی و میگی حسین دوست دارممممممممم اونشب بابا علی قرار بود ساعت 11 بره پیش عمو رضا صفحه عزا خونه و یه جای دیگه کمک واسه نذری پختن و جشن نیمه شعبان  و ما و خاله میترا اینا و خاله فاطمه اینا برنامه ریزی کردیم واسه فرداش که بریم یه جا واسه گردش  و قرار شد صبح روز بعد ساعت 6.30 اول جاده هفت باغ همدیگرو بینیم. من و بابایی هم رفتیم خون...
19 تير 1391

نیمه شعبان

 در پاى سرو قدت سر مى‏نهم به زارى باشد که یک قدم هم بر چشم من گذارى   تو آسمانى و من افتاده چون زمینم ره مى‏برم به سویت دستى اگر برآرى   جان شکسته‏ام را امید عافیت نیست جز آنکه با نگاهى وى را علاج دارى   در سایه بلندت اقبال کوته من آن بخت جاودان را دارد امیدوارى   اى تکیه‏گاه هستى از غربتم برون آر از تنگناى ظلمت تا اوج رستگارى   اى آرزوى دلها در صبح دولت تو خوش مى‏رسد به پایان، یک عمر انتظارى   چشمان بى‏فروغم در انتظار رویت هر جمعه مى‏شمارد یک هفته بى‏قرارى ...
15 تير 1391

الهی من فدای تو

سلام قشنگ مامان قربونت برم که روز به روز شیرین زبونتر میشی و شعرای قشنگ یاد میگیری خاله عاطی و به قول تو عاطفه بزرگه   (آخه به اون یکی خاله ات میگی عاطفه کوچیکه) یه شعر تازگیا یادت داده که تو جیگمل خانوم هم زود یادش گرفتی و اینقدر باحال میخونیش که دل همه واست ضعف میره و میخوان قورتت بدن وقتی اینو میخونی. شعری که  خاله یادت داده اینه: الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو که تو به جای بیابونا میگی خیابونا وایییییی اینقدر اینارو باحال میگی که من بعد خوندن این شعر اینقدر بوست میکنم که فرار میکنی و میگی اههههههههههه ولم کن دیگه  و من بیشتر بوست م...
14 تير 1391

حسین مهمون یسنا شد

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی هر روز که میگذره تو شیطنت هات بیشتر میشه و آتیش سوزوندن هات چند برار   دیروز صبح من ساعت ٤.٣٥ واسه نماز صبح بیدار شدم و تو هم نمیدونم چی شد که بیدار شدی و دیگه لالا نکردی  و من هر چی نشون دادم که خوابم و صداتو نمیشنوم  فایده نداشت و تو خوابت نبرد  حدود ٥.٣٠ بود که بلند شدی و گفتی صبحانه میخوام منم  بلند شدم و واست صبحانه آماده کردم و واسه بابایی هم که داشت میرفت ماموریت یه ساندویچ درست کردیممممم تا ببره و توی راه بخوره بعد رفتن بابایی تقریبا ساعتای ٦ بود که باز دلت هوای کارتون کرد و منم مجبور شدم باز بزنم پرشین تون این روزا از بس پرشین تون نگاه میکنی دیگه اسم کارتون میاد حال...
12 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد